|
اختران را گرچه يك اندر شمار است آفتاب ليك در آن جمع فرد از اقتدار است آفتاب گـردد او گِرد خود و انجم به گِردش لاجـرم در ميان اخـتران دائر مـدار است آفـتاب اينكه ميبيني قـراري نيسـت در سيارگـان بيقرارند اين همه چون بيقرار است آفتاب الحق از اين بيقراري و اين همـه سرگـشتگي ميتوان گفتن چو من عاشق به ياراست آفتاب آري آري عاشق يار است ورنه از چـــه رو چون رخ من دائما زرد و نزار است آفتـاب گـرچه هر يك ز اخـتران را وصفها باشد ولي صاحب اوصـاف بـيرون از شمـار اسـت آفـتاب ني همين جنس بشـــر را فيض بخشد كــز وجود فيض بخش وحش و طير و مور و مار است آفتاب دائما از قرب و بعد خويش نسبت با زمـين كارپـرداز زمـستان و بهـار اسـت آفـتاب از نهان گشتن به مغرب وز عيان گشتن ز شرق خود پديد آرنده ليل و نهار اسـت آفـتاب خـلق عالم گـر همي فيض از مـعادن ميبرند بر معادن فـيضبخش و فيضبار اسـت آفـتاب عابـد الـشمسش همي خواند خـداي خـويـشتن گرچه زين نسبت به غايت شرمساراست آفتاب چـون همه اشياء عـالم راسـت از وي پرورش فرقهاي گويند خود پروردگار است آفـتاب عـالمي را ميكـند يك دم مـسخّـر گوييـا برق تيغ حـيدر دلـدل سوار اسـت آفتـاب پادشاه ملك امكان آن كه او را بندهوار روز و شب فرمانبر و خدمتگزار است آفتاب رجعت ار دادش ز مغرب ني عجب كآن شاه را همچـو گويي پيش پاي اختيار اسـت آفتـاب آسمـانستش يكي نيلي حـصار اطـراف كـاخ ديدهباني فوق آن نيلي حصار است آفتاب تا كند كسب ضياء هـر صـبح بر خاك درش بوسه زن از روي عجز وانكسار است آفتاب گـرد شمـع عـالم افـروز وجـود آن جنـاب تا قيامت دور زن پروانهوار است آفتاب زير بار عـشق او زين گرم سـيري در مَثَل اشـتر بگسسته از مستي مهار اسـت آفتـاب نازم آن قـسّام رزق عـالمي را كـز شـرف مـطبخ جود ورا جزئي شـرار است آفتـاب تا ببوسـد خاك پاي دوستانش يك بـه يك در تفحص گرد هر شهر و ديار است آفتاب از جمـال زاده او هسـت گـويي مـنفعل زين سبب گاهي نهان گه آشكار است آفتاب حـضرت صابر علي شه آفتـاب بـرج ديـن آن كه پيش رأي او بياعتبار است آفتاب پيش چـشم اهـل بينش با وجـود طلعـتش ذرهآسا بيشكوه و بيوقار اسـت آفتـاب سايهاش را تا به سر دارد صغير اندر بها پيش نظمش همچو زرّ كم عيار است آفتـاب
|